* ♣  همزبونه  تنهایی ها  ♣ *   (8۳)
* ♣  همزبونه  تنهایی ها  ♣ *   (8۳)
و سفر آغاز می شود...آنگونه که من می خواهم...سفری سخت که آغازش فاصله است...فاصله ای که هر لحظه مرا در خود می شکند.
اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
موضوع بندی
پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1385
روزت مبارک

 

آقای سعید صباغی

 

معلم عزیزم روزت مبارک

 

 

سلام .امروز چهلمین  روز فراغ یه عزیزه معلمی دلسوز و مربی شنا و قهرمان شنای

 

ایران

 

امروز چهل روز که ورزش شهرمون جای خالی یک قهرمان و پهلوان رو حس می کنه

 

تو روزایی هستیم که شاگرد ها به معلم هاشون با دادن هدیه و  تبریک روز معلم

 

بهشون تبریک می گن معلم هاشون رو شاد می کنند!

 

شاگرد های آقای صباغی امسال به جای هدیه برای شادی روحش فاتحه می خونن.

 

آقای صباغی با همهء شاگردهاش مثل دوست صمیمی خودش بر خورد می کرد انگار

 

که بچه ها چندین و چند ساله که با آقا سعید دوست صمیمی هستند  واسه همین

 

هم کمتر کسی رو می دیدی که از آقا سعید دلگیر باشه.

 

از طرف خودم و بخش کوچکی از ورزش شهر به خانوادهء آقای صباغی تسلیت می گم

 

محمد صالح عزیز ان شاء الله زودتر حالت خوب بشه و بتونی تو درس و ورزش موفق بشی

 

باور کنید که هنوز باورم نمیشه که آقای صباغی ما رو ترک کرده  سال های قبل که تو

 

 استخر بلد نبودم شنا کنم و از آب می ترسیدم این آقا سعید بود که از شنا رو یادم

 

داد. چه والیبال هایی که تو مدرسه بازی می کردیم یادش به خیر . درسته که ترکمون

 

کرده ولی

 

همه می دونید که خاطره هاش باهامونه   همیشه و

 

همیشه تو خاطرم می مونی حاجی.  کاش از وجودش بیشتر استفاده می کردیم

 

کاش بیشتر از فتوت و جوانمردیش درس بگیریم و تو زندگیمون استفاده کنیم

 

برای شادی روح ایشون فاتحه بخونید

 

معلم عزیزم روزت مبارک

 


جمعه 11 فروردین ماه سال 1385
در گذشت حاج سعید صباغی

 

خدایا چرا هر کی برامون عزیزه زودتر از همه ترکمون می کنه؟

 

 

 پنجمین روز درگذشت حاج سعید صباغی قهرمان شنای

 

 پیشکسوتان ایران و

 

 معلم ورزش

 دبیرستانهای استان قزوین

 

 

با آقای صباغی  قرار بود یک روز در سالن یر پوشیده یک گیم بدمینتون بازی کنیم البته در مدرسه بازی می کردیم ولی باد شدید جهت توپ

 رو عوض می کرد  خودش بهم گفته بود که می خوام با هم مسابقه

بدیم   ولی هرگز این مسابقه بر گزار نشد  .منم شنا کردن رو از آقا سعید یاد گرفتم .

 

 آقای صباغی خاک پاتم

 

رفتی بی تو دلم پر درده

پاییز قلبم ساکت و سرده......

 

 


دوشنبه 24 بهمن ماه سال 1384
کاشکی.......

 

کاشکی تنهام نمی ذاشتی   بی تو من خیلی غریبم

 

 

     باز من ماندم و خلوتی سرد

 

خاطراتی  زبگذشته ای دور

 

یاد عشقی که با حسرت و درد

 

رفت و خاموش شد در دل گور

 

 

چشم ها در سیاهی  فرو رفت

 

ناله کردم مرو . صبر کن . صبر

 

لیکن او رفت .  بی گفتگو رفت

 

 

 

 

 

تو دیگه بر نمی گردی   اینو من خوب می دونم

 

باز به یاد تو همیشه      شبها آواز می خونم

 

تو دیگه بر نمی گردی   اینو من خوب می دونم

 

باز به یاد تو همیشه      شبها آواز می خونم

 

می دونم برگشتن تو     دیگه یک خواب و خیاله

 

تا دوباره تو رو داشتن   آرزویی  که  محاله

 

آرزو هر چی که باشه   اما داشتنش قشنگه

 

بعد رفتن تو دستام      رو به آسمون بلنده

 

بعد رفتن تو دستام      رو به آسمون بلنده

 

 

حالا دستام بی تو سرده       بس که بی تو گریه کردم

 

گونه هام خیسه از اشکام      بس که بی تو تک و تنهام

 

 

 

وقتی رفت حاشیهء درختامون طلایی بود

 

ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود

 

وقتی رفت حاشیهء درختامون طلایی بود

 

وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی

 

دیگه هیچ کسی نشد عاشق چشمای کسی

 

وقتی رفت دریا دیگه به ماهی ها نگاه نکرد

 

ماه دیگه در نیومد ستاره ادعا نکرد

 

وقتی رفت حاشیهء درختامون طلایی بود

 

ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود

 

وقتی رفت لونهء هیچ پرنده ای چراغ نداشت

 

واسه درد دل دلم هیچ کسی رو سراغ نداشت

 

وقتی رفت پرنده های کوچه بی دونه شدند

 

عاقلا رفتنش رو دیدن و دیونه شدند

 

وقتی رفت حاشیهء درختامون طلایی بود

 

ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود

 

   وقتی رفت یه قطره اشک   از شهره چشماش جاری بود

 

همونو ازش گرفتن   آخه یادگاری بود...

 

 

 

تقدیم به پدر بزرگ  و  هم کلاسی عزیز محسن کاظم دوست

 

 

 


جمعه 21 بهمن ماه سال 1384
به یادت داغ بر دل می نشانم

 

 

کاش می شد عشق را تفسیر کرد      کاش می شد عمر را تکثیر کرد

 

روی این  گردونهء  نا مهربان         گرمی مهر تو را تصویر کرد

 

 

 

یه خاطرهء کوتاه از حقیقت:

 

سه شنبه بود روزی که حضرت مهدی تو مسجد جمکران حضور داره آره یکی از همون سه شنبه های خدا بود  هوا سرد و سوزناک بود

پدربزرگ چند هفته ای هست که یه دردی با خودش داره واسه همین هم سه بار بیمارستان بستری شده بود و با بهبود حال مرخص شده بود.شب یلدای 84 بابام پیش پدر بزرگ تو بیمارستان بود با این شب صدمین شب یلدای پدر بزرگ بود اما این یکی رو دیگه تو خونش نبود که همهء بچه ها و نوه ها و نتیجه ها و ... کنار هم جمع بشن و خوش بگذرونن

 

چند روز بعد از ترخیص پدر بزرگ خبر دادن که حالش بده! بابام و عموها  رفتن که ببرنش پیش دکتر اما این دفه با مخالفتش روبرو شدند میگفت نمیخوام برم اونجا همهء بدنم رو سوراخ کنند آخه اونجا حوصله ام  هم سر میره .مثل اینکه دکترها هم از دستشون کاری بر نمی یاد.

پدر بزرگ تو یه شهر نسبتا کوچیک(شهر خودمون) حدود ۶۰ سال یا بیشتر بود که صیغهء محرمیت و عقد داماد و عروس ها رو انجام میداد .ظاهرش خیلی ساده بود همیشه زیر لب ذکر میگفت با اون تسبیح مشکی که یادگار مونده. دلتنگ اوون همه خاطره هایی که ازش دارم می شم. هنوزم هیشکی باور نمی کنه که !

هنوز صدای مهربونش تو گوشمه کوچیک تر از اینها که بودم منو با خودش به مجالس عقد می برد بهم خیلی خوش می گذشت  هر موقع به پدر بزرگ سلام می دادم در جواب می گفت سلام آقای خوش کلام. تو این چند روزه چند بار هم خوابش رو دیدم.هنوز چهرش جلو چشممه صورت مهربونش چهرهء خندونش!

یادش به خیر تابستون از حیاط بزرگ خونهء پدر بزرگ انگور قرمز می چیدم و میشستم و با همدیگه میخوردیم

پدر بزرگ اون قدیما رییس کاروان حج بوده روز آخر یکی از همون دوستای هم دوره ایش میاد ملاقات

بابا بزرگ با وجود کسالت و درد با دیدنش کلی خوشحال میشه با مهمونه عزیز مفصل صحبت می کنه و به اطرافیان می گه که ازش پذیرایی کنند از مهمون عزیز هم می خواد که شام رو پیششون بمونه اون هم موافقت می کنه!

مهمون با اطرافیان پدر بزرگ چند کلمه ای صحبت می کنه پدر بزرگ با اینکه سرم به دستش بود ! میگه که تشنه ست آب میخواد  اول بهش نمیدن اما پا فشاری پدر بزرگ ادامه داره و آب می خواد . بهش آب میدن تا تشنگی ش بر طرف شه

مهمون هنوز داره با اطرافیان(عمو و بابا و ...) صحبت می کنه

تو این میون پدر بزرگ داره یه چیزایی زیره لب میگه  آره داره با مادر بزرگ مرحوم صحبت می کنه! اسمش رو صدا می کنه  طوری که بقیه هم می شنوند  حالش رو می پرسه (زمزمه ها ادامه داره...) پدر بزرگ به یه جا خیره شده و با مادر بزرگ صحبت می کنه!

مهمون تا یک لحظه سرش رو بر می گردونه

میشنوه که پدر بزرگ گفت : (اشهد و ان لا اله الی الله و اشهد و ان محمد رسول الله) رففففت

 چند ساعت بعد از فوت  پدر بزرگ تلفن زنگ می خوره و طرف مقابل می گه که با حاج آقا کار دارم!!

کارش رو جویا میشن! میگه که امشب مجلس عقد داریم میخواستیم که حاج آقا ...... اما ...!

با رفتنه مادر بزرگ یک عالمه گل های محمدی باغچه دیگه غنچه نداد کاملا خشک شد  با رفتن پدر بزرگ تمام خونه سوت و کور شد یک شهر جای خالیش رو  حس می کنند

بهار 85 بدون  پدر بزرگ بدون بزرگ خاندان ؟! نمیشه!!

شنیدم که تنها روحانی اصیل شهرمون هم بوده

 

این چند باری هم که تو این چهل روز اومد به خوابم   من فکر کنم دلیل خاص خودش رو داشت

روز تشییع پشت آمبولانس همه می گفتند   لا اله الی الله  منم تو اون جمع بودم اون روز بیشتر از همهء روزها دنبال صواب بودم .....

تا اینکه موقع خوردن ناهار شد  همه مشغول خوردن ناهار بودند  پسر عموهام  هی به من میگفتند که منم باهاشون ناهار بخورم اما نخوردم

تا اینکه موقع اذان مغرب فهمیدند من روزه بودم آره روزه بودم واسه پدر بزرگ صواباش هم ماله پدر بزرگ

اما نمی خواستم بقیه بفهمن !

این چند باری هم که پدر بزرگ اومده به خوابه شاید یه جور تشکر بوده

پدر بزرگ واقعا ره صد ساله رو تو صد سال طی کرد بزرگای شهر می گن که یه سعادت ه براش که چهلمین روز فوتش با عاشورا مصادف شده

چی میشه کرد باید باور کنیم که دیگه تنها شدیم   فقط می تونیم براش دعا کنیم و راهش رو ادامه

بدیم ! روحش شاد

همه از دنیا یک روز میریم

اما پاک ترا و بهترا زود تر میرن

 

 

پدر بزرگ هر موقع که آب می نوشید میگفت سلام بر حسین

همیشه قبل از قضا خوردن بسم الله میگفت و بعد از وعدهء قضا هم خدا رو شکر می کرد و ...  همون کارایی که ما انجام میدیم از پدر بزرگ یاد گرفتیم

 کلام آخر:  دنیا بی ارزشه و بی وفا به این دنیا و آدماش دل نبند و دل اون افرادی رو که شکستی بدست بیار و به فکر اون دنیا هم باش!! اولین چیزی که آخرت پرسیده می شه نمازه ( نماز) 

 

 

 اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت                   رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت              یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند          مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد                      اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد                  چه سرنوشتی که براش رقم زد

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 51202


Powered by BlogSky.com