* ♣  همزبونه  تنهایی ها  ♣ *   (8۳)
* ♣  همزبونه  تنهایی ها  ♣ *   (8۳)
و سفر آغاز می شود...آنگونه که من می خواهم...سفری سخت که آغازش فاصله است...فاصله ای که هر لحظه مرا در خود می شکند.
اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

ای پرندهء مهاجر

 سفرت سلامت اما

به کجا میری عزیزم

قفسه تموم دنیا

روی شاخه های دوری

چه خوشی داره صبوری

وقتی خورشیدی نباشه

تا همیشه سوت و کوری

می گذره روزای عمرت

توی جاده های خلوت

تابخوای برگردی خونه

گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره

هر جا باشیم شب نشینیم

دلخوشیم به این که شاید

سحر رو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت

در خونت رو می کوبه

تازه اون لحظه می فهمی

همه آسمون غروبه

آخرش یه روزی هجرت

در خونت رو می کوبه

تازه اون لحظه می فهمی

همه آسمون غروبه

 

 


چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

 

 

 

 

 

 

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

 


چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

 

هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هرکس که رسید

داغتر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ؛پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود قد انگشتانم!

عمق آن وسعت داشت!

وسعتی تا ته دلتنگی ها!

شاید از وسعت آن بود

که بی پاسخ ماند!!!


دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386
عجب صبری خدا دارد   

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسایه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم یکی عریان و لرزان؛

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین؛
زمین و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همین بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ این مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

http://irapic.com/uploads/1205795516.jpg

 

 


یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386

 

 


یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
خواب

خواب دیدم .

همیشه خواب می بینم.

درخواب می بینم ، همه ی چیزهایی که در بیداری نمی بینم یا نمی خواهم که ببینم.

در خواب هایم ، همه از من طلبکارند.

نگرانی ها را با خود به خواب می برم و خواب هایم آنها رو دوچندان کرده وتحویلم می دهد

در خواب آرامه هایم را نمی بینم

من آرمان شهری نمی بینم ، اسب سپیدی یا بهشت خیالی یا...

یا خویشتنی از خود که دوستش بدارم.

از بیداری به خواب و از خواب به بیداری پناه بردن !

مسخره است

ولی هست.

اما از خواب بدم نمی آید. هنوز!

شاید هنوز به دیدن خواب هایی شیرین امیدوارم.


یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386
سلام آخر

 

 

سلام ای غروب غریبانهء دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خدا حافظ ای شعر شب های روشن

خدا حافظ ای شعر شب های روشن

خدا حافظ ای قصهء عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همزیونه همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمهء واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خدا حافظ ای برگ و بار دل من

خدا حافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خدا حافظ ای نو بهار همیشه

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 51229


Powered by BlogSky.com