* ♣  همزبونه  تنهایی ها  ♣ *   (8۳)
* ♣  همزبونه  تنهایی ها  ♣ *   (8۳)
و سفر آغاز می شود...آنگونه که من می خواهم...سفری سخت که آغازش فاصله است...فاصله ای که هر لحظه مرا در خود می شکند.
اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386

 

زندگی شهر غم است 

کو مسافرهایش؟

یک به یک خسته ز درد

شهر غم افزایش

اسبهاشان چوبی

از نفس افتاده

تشنه شهر شلوغ

در قفس افتاده

تکیه گاشان غربت

دست در دامن شهر

میزنند چنگ به این

جامه بی برگ و بر

شب در حسرت صبح

غصه بی خوابی

مانده در بغض گلو

سربهای پوشالی

خواب در رویاشان

بسته پینه با محال

رنگ مرگ پاشیده

روی چشمان خیال

شب به یک باره سکوت

میکشد بر سر شهر

پرده می اندازند

دیوها بر در شهر

شیشه هاشان دودی

رنگها بی رنگی

سخن از مشکی هاست

کو مداد رنگی ؟

فصل شهر  فصل خزان

انس گرفته با برگ ریزان

میکشد زنجیر ها

روی تاراج خزان

سرد سرمای دی است

ظلمتش ظلمت شب

میزند از آسمان

برف یخ بندان شب

 باد میخواند سرود

 با هم آوازی در

شیشه ها میشکنند

 ز هم آوازی غم

 زندگی شهر غم است

 با آدمهای کوکی

 کوک کن خواهی دید

 سرنوشت پوکی. . .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 51199


Powered by BlogSky.com