* ♣  همزبونه  تنهایی ها  ♣ *   (8۳)
* ♣  همزبونه  تنهایی ها  ♣ *   (8۳)
و سفر آغاز می شود...آنگونه که من می خواهم...سفری سخت که آغازش فاصله است...فاصله ای که هر لحظه مرا در خود می شکند.
اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو
موضوع بندی
جمعه 31 فروردین ماه سال 1386
بدون عنوان

 

 در آغاز بهاری سود پر سوز و گداز       بوستان زندگی ویران شد از باران مرگ

 

از میان تلاطم زندگی با بالا و پاین های زیاد و در دریای هستی و عاطفه و عشق و امید در آسمان پر ستاره, در اقیانوس زندگی...

پس از گذراندن بیست بهار زندگی چه سخت است روز رقم خوردن تقدیر ,آنچه تقدیر نوشته است حکم است,چه سخت است سرود مرگ را زمزمه کردن

خروارها خاک انتظار می کشند از درون زمین و از عالم باقی و از فرشته ای مامور ندایی بر آمد.... آری همانطور که بود رقم خورد. دفتر او دیگر برگی ندارد همه جا تیره و تار شد

 

 

گلدان شکست ، پنجره خم شد ، کلاغ مُرد

دنیا دوباره در شُرُفِ اتفاق ... مُرد

کودک نشسته گریه ، فقط گریه ، جیغ ... جیغ

زن در کنار ِ شعله ی داغ ِ اجاق مُرد !...

هی طعنه می زند  به زمین آسمان... مَرد -

در خود فرو رفته ... چرا؟! اشتیاق مُرد ...

گنجشک ِ کوچکی که خودش را رسانده بود -

بالای تک درخت ِ قدیمی ِ باغ ... مُرد !!

این جا زمین لرزه ... زمین ، لرز می کند

غم شعله می کشد ... و زمین داغ ِ داغ مُرد

پایان ِ شعر هم ، همه جا تیره تر شد و

کودک درون ِ حجم ِ سیاه ِ اتاق مُرد !...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 51237


Powered by BlogSky.com